ایده «خطرناک»ی که آموزش ناشنوایان را متحول میکند: قدرت استقلال دانشآموز

قدرت نادیدهگرفتهشدهٔ انتخاب
میل به داشتن کنترل بر زندگی و مسیر یادگیری، یک خواستهٔ عمیق و جهانی است. همه ما میخواهیم معمار سرنوشت خود باشیم و تصمیماتی بگیریم که با علایق و نیازهایمان همسو باشد. این حس عاملیت، نه تنها در زندگی روزمره، بلکه در قلب فرآیند آموزش نیز نقشی حیاتی ایفا میکند؛ جایی که اشتیاق به یادگیری میتواند با احساس استقلال شکوفا شود یا در نبود آن، پژمرده گردد.
این مفهوم در دنیای آکادمیک با عنوان «یادگیری خودگردان» (Learning Autonomy) شناخته میشود. به تعریف هانری هولک، این ایده به «توانایی بالقوه دانشآموز برای در دست گرفتن کنترل و مالکیت آموزش خود» اشاره دارد. این ایده، بهویژه در حوزه آموزش ناشنوایان، مفهومی قدرتمند و در عین حال غالباً نادیدهگرفتهشده است. جوزف سانتینی در سخنرانی TEDx خود، این ایده را که برخی آن را «خطرناک» میدانند، بررسی میکند و از طریق داستانهای تکاندهنده نشان میدهد که چگونه نادیده گرفتن استقلال دانشآموزان ناشنوا، مانع رشد واقعی آنها میشود. این مقاله به بررسی چهار بینش شگفتانگیز از این سخنرانی میپردازد.
چهار بینش شگفتانگیز درباره استقلال در آموزش ناشنوایان:
- وقتی «کمک کردن» مانع میشود: متخصص همیشه درست نمیگوید
در یکی از تجربیات سانتینی، یک دانشآموز ناشنوا در کلاس انگلیسی عمومی، بهطور مستقل بهترین نقطه را برای نشستن انتخاب میکند: انتهای کلاس. این انتخاب هوشمندانه به او اجازه میداد تا به صورت همزمان، هم معلم و هم سایر دانشآموزان را ببیند و دسترسی بصری کاملی به تمام تعاملات کلاس داشته باشد. او با این کار، کنترل محیط یادگیری خود را به دست گرفته بود.
اما یک شنواییشناس با ورود به کلاس و دیدن این صحنه، کلاس را متوقف کرد و اصرار ورزید که دانشآموز باید به ردیف جلو منتقل شود. فرض او این بود که ردیف جلو «کممحدودیتترین محیط» است، بدون آنکه ترجیح و استدلال منطقی دانشآموز را در نظر بگیرد. این داستان بهطرز قدرتمندی نشان میدهد که چگونه کارشناسان، حتی با نیت خیر، میتوانند با تحمیل راهحلهای مبتنی بر پیشفرضهای خود، انتخابهای مستقل و معتبر دانشآموز را نادیده بگیرند و حس کنترل و عاملیت او را تضعیف کنند.
- بحران بازنمایی: «کتابهایی که درباره من باشند کجا هستند؟»
سانتینی داستان یک دانشآموز ناشنوای سیاهپوست را تعریف میکند که با وجود هوش سرشار، با خواندن مشکل داشت. پس از مدتی تلاش برای یافتن ریشه مشکل، دانشآموز سرانجام با پرسشی عمیق و تکاندهنده، مشکل اصلی را آشکار کرد.
«اگر به کتابخانه بروی و نگاهی بیندازی، کتابهایی که به دانشآموزان ناشنوای سیاهپوستی مثل من مرتبط باشند کجا هستند؟»
این پرسش نشان میدهد که استقلال فقط به انتخابهای فیزیکی مانند محل نشستن محدود نمیشود، بلکه نیازمند ارتباط فکری و عاطفی است. برای اینکه یادگیری به صورت خودگردان اتفاق بیفتد، دانشآموزان باید هویتهای چندوجهی خود (نژاد، جنسیت، وضعیت اجتماعی-اقتصادی) را در برنامه درسی و منابع آموزشی خود بازتابیافته ببینند. وقتی دانشآموز هیچ تصویری از خود در دنیای کتابها پیدا نمیکند، انگیزه او برای ورود به آن دنیا و در دست گرفتن کنترل یادگیریاش از بین میرود.
- افسانه سطح خواندن کلاس چهارم
یکی از آمارهای رایجی که اغلب علیه جامعه ناشنوایان استفاده میشود این است که «میانگین سطح خواندن افراد ناشنوا در حد کلاس چهارم است». سانتینی استدلال میکند که این آمار، بیش از آنکه نشاندهنده محدودیت ذاتی دانشآموزان ناشنوا باشد، گویای یک مشکل «محیطی» در نظام آموزشی و آزمونهای استاندارد است. این آزمونها اغلب از دیدگاهی طراحی شدهاند که تجربیات و شیوههای یادگیری دانشآموزان ناشنوا را در نظر نمیگیرند.
نکته شگفتانگیزتر، مقایسهای است که او مطرح میکند: دادههای اخیر نشان میدهد که یک دانشآموز دبیرستانی شنوا نیز به طور متوسط با سطح خواندن کلاس پنجم فارغالتحصیل میشود. این مقایسه، استاندارد دوگانهای را آشکار میسازد که در آن، آمار مربوط به دانشآموزان ناشنوا برای محدود کردن انتظارات از آنها و توجیه عدم استقلالشان به کار میرود، در حالی که مشکل مشابه در میان دانشآموزان شنوا، چنین بازتابی ندارد. این آمار در واقع ابزاری برای سرکوب پتانسیل است، نه معیاری دقیق برای سنجش آن.
- غیاب آینده: «آیا در ۱۸ سالگی خواهم مرد؟»
شاید تکاندهندهترین داستان، مربوط به دانشآموزی ناشنوا از تگزاس باشد که چون هرگز یک فرد بزرگسال ناشنوا را در زندگیاش ندیده بود، از معلمش پرسید آیا در سن ۱۸ سالگی خواهد مرد. این تجربه ترسناک، بازتابی از یک خلأ عمیق است. خود سانتینی نیز تا ۱۲ سالگی هیچ فرد بزرگسال ناشنوایی را ملاقات نکرده بود.
این داستان بهطرز دردناکی نشان میدهد که غیاب کامل الگوهای بزرگسال موفق، دانشآموزان ناشنوا را از توانایی تجسم آیندهای برای خود محروم میکند. استقلال واقعی نیازمند توانایی هدفگذاری است و هدفگذاری بدون داشتن تصویری از آنچه ممکن است، غیرممکن میشود. وقتی دانشآموز نمیتواند آیندهای را برای خود تصور کند، چگونه میتواند کنترل مسیر رسیدن به آن را در دست بگیرد؟ این عدم بازنمایی، یک مانع بنیادین در برابر باور دانشآموز به آینده خویش است.
نتیجهگیری: از شناخت تا اقدام
پیام اصلی واضح است: استقلال دانشآموز یک ایده «خطرناک» یا حاشیهای نیست، بلکه یک ضرورت حیاتی برای آموزش معنادار است. این امر مستلزم تغییرات سیستمی است؛ از طراحی برنامههای درسی فراگیر که هویتهای گوناگون را بازتاب میدهند و به چالش کشیدن معیارهای جانبدارانه، تا اطمینان از حضور و دیده شدن بزرگسالان ناشنوای موفق در محیطهای آموزشی.
ما باید از مرحله «شناخت مشکل» فراتر رفته و به سوی اقدام حرکت کنیم. این داستانها ما را وادار میکنند تا از خود بپرسیم: اگر به هر دانشآموزی اعتماد میکردیم تا معمار یادگیری خود باشد، نظام آموزشی ما چه شکلی به خود میگرفت؟
پیوست:





































وبلاگ حاضر، در تاریخ ۱۳۸۸/۷/۱ در اولین روز کاری در مدرسه بهار انقلاب ایجاد شد. آن روزها معلمی بیتجربه اما مشتاق بودم.